قصه های آموزنده به دخترم الی

دانشجو و استاد
دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
گنجشک و خدا 
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از
خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: می آید؛
من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبی ام
که دردهایش را در خود نگه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان
چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن
گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت:
"لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی
ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه
می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی
بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات
را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در
خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو
ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته
بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
:ما انسانها هم همین طور هستیم یعنی این داستان تمثیلی ست از رفتار ما انسانها قدری به اتفاقهای دورو برمون دقت کنیم و کمتر به خدا غرو لند کنیم وبیشتر تفکر کنیم...



قصه های آموزنده به دخترم الی
