شعر
تـمام غصه ها از همان جايي آغاز مي شوند كه، ترازو بر مي داري مي افتي به جان دوست داشتنت . انـدازه مـي گـيـري ! حسـاب و كـتـاب مـي كـنـي ! مقـايـسـه مـي كـنـي ! و خدا نـكـنـد حسـاب و كـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا كـه زيـادتر دوستش داشته اي ، كـه زيـادتـر گذشـتـه اي ، كه زيـادتـر بـخـشـيـده اي ، به قـدر يـك ذره ، يك ثانيه حتي ! درست از همانجاست كه توقع آغاز مي شود و توقع آغاز همه ي رنج هايي است كه به نام عشق مي بريم…! ...




